رونیکارونیکا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

رونیکا عسلی

تپلی مامان

      عشق مامان نمی دونی چقدر دارم بی تابیه دیدنتو می کنم روزها انگار نمی گذره امروز رفتم پیش خانم دکتر خدا رو شکر که همه چیز خوب و طبیعی بود اما یه چیزی گفت که قند تو دلم آب شد. گفت دخترک خوشگلم یه ذره تپلیه الان که 33 هفته و 5 روزته عزیز دلم 2کیلو و 400 گرم   وزن داری .آنقدر خوشحال شدم که سالم و تپلی هستی که نهایت نداشت همین جوری قوی و تپلی باش عشقم امیدوارم سالم سالم سالم باشی. نمیدونی که چقدر عاشقتم هر روز و هر ثانیه سلامتیتو از خدای مهربون می خواهم .وقتی خانم دکتر اینو بهم گفت دلم طاقت نیوورد گفتم باید برم عسلیمو ببینم .بعد از 3 ساعت معطلی نوبت سونوگرافی چهار بعدیت شد که چون تنها بودم و همش نگران سلام...
8 دی 1391

دختر قشنگم

        عزیز دل مامان، خاله مهسات این وبلاگ رو برات درست کرده و قراره من و بابایی و خاله مهسا مرحله به مرحله رشد تو و خاطراتت رو برات بنویسیم. خاله نسترن هم زحمت می کشه و وبلاگتو قشنگ میکنه واست. تا وقتی به امید خدای مهربون بزرگ شدی بخونی و لذت ببری و بدونی که همه عاشقانه از همون اول که تو دل من بودی عاشقانه دوستت دارن و به فکرتن. از خاله مهسا و خاله نسترن  که خیلی کمکم می کنن و تنهام نمی زارن از صمیم قلب ممنونم و یه دنیا جفتشونو دوست دارم. ...
8 دی 1391

زندگی ما

      دختر قشنگم  من و بابا امیرت  تو یه شب قشنگ و رویایی تابستون  تو تاریخ١٣٨٨/٠٥/٠١ با هم نامزد کردیم و تقریبا یک سال و دو ماه بعد یعنی ١٣٨٩/٠٩/٠٥ هم ازدواج کردیم همه دورانش پر از خاطرات قشنگ و دوست داشتنی ای هست که هیچوقت فراموشش نمی کنم  واقعا از بهترین و پر آرامش ترین دوران زندگیم بود . پا قدم بابایی مثل پا قدم تو؛ تو زندگیم خیلی خوب بود یه عالمه اتفاق های خوب می افتاد آخه عزیز دل مامان زندگی من و بابایی هر روزش پر از ماجرا بود و هست اما من می خواهم فقط از خوبی ها و قشنگی های زندگی برات بگم تا قلب کوچولوت ناراحت نشه و غصه نخوره خلاصه زندگی مونو شروع کردیم با یه دنیا قشنگی و شاد...
8 دی 1391

خدایا تو بهترینی

  خدایابه خاطر همه چیز از تو ممنونم. لحظه لحظه های زندگی من سرشار از لطف و مهربونی و بزرگی  توست. و بیشتر از همه بخاطر خانواده خوبم و همسر عزیزم از تو سپاسگزارم . از تو می خواهم که سلامتی رو در زندگی اونها همیشگی کنی و همیشه برای من حفظشون کنی چون بعد از تو خدای مهربونم اونها دلیل و امید و همه ی زندگی من هستند. ...
8 دی 1391

دانشگاه و کلاس های مامان و قند و عسل مامان

  دختر قند و عسلم ؛ مامان قربون شما بره که اینقدر همراه و همدم مامان ای هستی. هر هفته یکشنبه ها با هم میریم قائمشهر واسه تدریس و تا غروب سر کلاس پا به پای مامانی خسته می شی به خدا شرمندتم مامی جون. هر کار و تلاشی می کنم فقط به خاطر آینده ی هممونه بابایی هم کلی سرش شلوغه و داره زحمت می کشه تو ام واقعا دختر خوب خانومی هستی اصلا مامانی و اذیت نمی کنی. آخر هر هفته چهارشنبه ها هم صبح زود ساعت 5 میریم رودهن و یه سره با من سر کلاس ها تا 6 غروب هستی تو دانشگاه کلی خاله مهربون داری که همشون دوستت دارن(خاله گلنوش،خاله سارا،خاله اعظم،خاله زهرا،خاله فاطمه)همیشه مواظب من و شما هستن منم واقعا از صمیم قلب ازشون ممنونم و عاشقانه دوستشون...
8 دی 1391

عید قربان

  عید شما دختر خوب و خوشگلم مبارک باشه امروز بابایی مهربونت به خاطر وجود شما و شکر خدا یه گوسفند تپلی قربونی کرد که انشاالله خدا قبول کنه و همیشه مراقبت باشه. شب هم رفتیم پیش مادر جون و پدر جون و دایی محمد رضا جان و دایی امیر جان و خاله تهمینه جان به هممون کلی خوش گذشت .خدا رو شکر به خاطر خانواده ی خوب و دوست داشتنی که دارم از صمیم قلب عاشقانه می پرستمشون . ...
8 دی 1391

آزمایش خون

   نتونستم شب بخوابم همش با خودم می گفتم چرا گفتی به همه اگه جواب منفی باشه چی حالا اینقدر احساساتت راستگو شدن ؟دل تو دلم نبود نفهمیدم صبح  چه جوری رفتم آزمایشگاه و این بیست دقیقه تا جواب حاضر بشه  چه جور گذشت با خنده خانم پرستار و تبریکش از ته دلم خوشحالی و شادی وجود تو رو تو دلم حس کردم. خدایا شکرت خدایا شکرت تنها چیزی که تو دلم زمزمه می کردم به بابایی زنگ زدم و گفتم و کلی با هم ذوق کردیم بعد سریع رفتم شیرینی سرا و چیز کیک خریدم و رفتم پیش مامان فرح و عمه آتوسا جان. از اونجا هم به مادر جون و خاله تهمینه زنگ زدم و بعد هم به عمه زهره ی مامان.با مشورت عمه زهره جون تصمیم گرفتم که دکتر زرین خامه رو به عنوان دکتر زنان و...
8 دی 1391